
آخرین روزهای خرداد 1385 بود، درست 25 خرداد 1385،تازه کارنامۀ پایان سال را گرفتم. وقتی برگشتم اشک بود که از چشمانم میریخت و فرونمینشست... نه به خاطر نمرات، که عالیترین شدهبودند، برای تاریکی تازهای که قرار بود بر زندگیِ من و اطرافیان وارد شود و چه سخت بود آن روز... آن روز دوستنداشتی که تا روزها با کسی حرفی نزدم... با هیچ کس... چه تاریکی عجیب و ناخواستهای یکباره فرود آمد بر زندگی یک تلاشگرِ خستگیناپذیر... چه تاریکیِ رعبآوری...روزهای امتحان بود، ماههای امتحان، سال امتحان ... و من در این امتحان مردود...
ادامه مطلب